از این تکرار بی رویا و بی لبخند خسته ام.....
تو را کم دارم ....می شنوی ؟.....
تو را می خواهم .....می شنوی ؟
بیا....می شنوی؟...
نمی توانی...نمی توانی ....
مطمئن باش هرگز باور نخواهم کرد که بی تو روزها می گذرند ...
بی تو روزها می سوزند و می سوزانند ....
بی تو بی آسمانم ...می شنوی ؟...
هیچ بی آسمان بوده ای؟....نبوده ای ....
هیچ هجران بوده ای؟ نبوده ای ...
هیچ بی بهار بوده ای؟ ....نبوده ای ....
هیچ بی رنگ بوده ای؟....نبوده ای....
من بی آسمان بی رنگ بی بهارم .....
نبوده ام ....شده ام ....
به خدا اگر بدانی بی آسمانی یعنی چه ....
به خدا اگر بدانی بی بهاری یعنی چه ....
برایت می گویم ....عزیز دل ...
بی آسمان یعنی هجرانی که رنگ رنگ نیست ....
بی آسمانی یعنی هجران سیاه ...
هیچ هجران سیاه دیده ای؟....ندیده ای؟....
منم ....
بی آسمانی یعنی نقطه ای تاریک ...جایی روی زمین ....
بدون نسیم ....بدون خورشید ....
بی ستاره ....بی خدا ....بی باران .... بی دعا ....
بدون روز ....بی شب ....بی آسمانی یعني تاریکی ....
تاریکی ....
هیچ تاریک بوده ای؟....نبوده ای ....
نباشی ....
بی آسمان ها می دانند آسمان چیست ....
تو می دانی؟ ....نمی دانی ؟....
به تو می گویم ....
آسمان خداست ....
خدا عشق است ...
عشق بهار است ...
آسمان نور بزرگی دارد که بی آسمان ها به آن خورشید می گویند ....
نمی دانی طلوع این نور بزرگ چقدر شگفت انگیز است ...
ندیده ای ؟.... من دیده ام ....
شب ها که می درخشد ....و تو را در بر می گیرد ....
راهی از ستارگان آسمان تا تو گشوده می شود ....
قدم در آن که بگذاری ....از زمین کنده می شوی ....
دیگر تو نیستی ....هر چه هست آسمان است ....
که تو را در آغوش گرفته....سرشار از عطر و گل و بوسه....
نور و ستاره .... به خواب که می روی ....
کنار تو می آرامد ....
سر در آغوشش می گذاری ....
می دانی ....بهشت از آن توست .......
آسمانم ....آسمان کیستی؟....
آسمانم ...بی آسمان ها به شدت دلتنگ می شوند ....
بی آسمان ها فقط می توانند دلتنگ شوند ....
بدون صدا ....بدون فریاد .....
آسمانم ....
بی آسمان ها ...پیش نمی روند....فرو می روند ....
نخواه تاریک تو آرزوی درخشش تو را
به عمق سیاهی با تباهی خویش سودا کند .....
آسمانم
آسمانم
آسمانم
بتاب ....ببار....
بدرخش ....آسمانم ....
بی آسمان ها ...زود می میرند ....
می دانستی؟ ....می دانی ....
* مثلا خواستم بقیه ی داستان لیلی رو تو ادامه ی پست قبلی بیارم
وبلاگم قاط زد! دیگه باز نمی شد! اینم بقیه ی داستان از « عرفان » عزیز. *
لیلی زیر درخت انار
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گل ها انار شد داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
لیلی نام تمام دختران زمین است
خدا مشتی خاک را برگرفت. م
ی خواست لیلی را بسازد.
از خود در او دمید.
و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد
لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و
هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان.
...
خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است:عشق.
و هر که عاشقتر آمد
نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید نزدیکتر.
عشق کمند من است.
کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت :عشق فرصت گفتگو است.گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
...
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.
لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت:
عشق همان نام من است که
مشتی خاک را بدل به نور می کند .
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
شیطان از انتشار لیلی می ترسد
لیلیرا سجده کن.
شیطان غرور داشت.سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.
خدا گفت:
سجده کن.زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد.
سرکشی کرد و رانده شد. و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که
لیلی را بی آبرو کند و
تا واپسین روز حیات فرصت خواست.خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمی توانی.
لیلی دردانه ی من است.
قلبش چراغ من است و دستش در دست من .
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
...
شیطان می داند لیلی همان است که
از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند.
عمری ست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دست هایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد.
بهانه ی بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بیراهه کشد.
نام لیلی رنج شیطان است.
شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.