تبليغاتX
هجران بی رنگ دیده بودی؟!

دلتنگتم ....

و مي دانم اگر لبخند بر چهره تو بدرخشد همه روزگار را فراموش خواهم كرد ....

دلتنگتم ....

و اين خط تلخ ....

و اين چشم هاي بي فروغ ....

و اين دست هاي بي مهربان .....

عجيب تلخم مي كند .....

مثل تلخي بادام تلخ كه شيريني عيد  را از ياد شيطنت كودكانه مي برد ...

دلتنگتم .....

جا ماندم ..... مثل هميشه ....مثل قبل .... .

 

Image and video hosting by TinyPic

 

از آن شنبه‌ی نیمه‌آفتابی پاییزی یک هفته گذشت....

یک هفته هم سپری شد و من...... همچنان دلتنگتم.....

سنگين و تلخ ....

آوار خويش را بر قدم هايي كه فرمان رفتن نمي برد ....

سرگردان  و بي هدف ....

رها كردم ....

و من باز بوي مسمومي حس مي كنم كه در ريه هايم مي پيچد ....

و وجودم را به عدم مي سپارد ....

عجيب دلتنگتم و مي دانم كه اگر لبخند بر لب هاي تو بدرخشد ....

قدم هايم پرواز مي آموزند ....

و دلتنگ تر مي شوم ....

از اين انتظار فرسوده كننده  كه گريزي ندارد ....

و من باز ... مي نشينم ....

و  تلخي رفتن تو را جرعه جرعه سر مي كشم .....

و شيريني آمدنت را به ياد مي آورم ....

و بال هاي ذهن ....

سستي قدم هايم را بر دوش مي كشد ....

و من .... لبخند بزرگ چهره ات را با دست هايم مي خوانم ....

و من باز دور شده ام ....

تنها مانده ام و عجيب ....

تكرار مكررات را دوره مي كنم ....

و به ياد مي آورم ....

كه دور بودنت را نبايد فراموش مي كردم  ....

اما ....

از تو چه پنهان خوب من ....

من جز تو همه چيز را فراموش كردم ....

د...ل....ت....ن.....گ....ت....م.....!!! 

 

+ نوشته شده در  85/08/20ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط  هجران  |