تبليغاتX
هجران بی رنگ دیده بودی؟!

میانِ این چشمان  پريشان ِ در هم

به دنبالِ‌ تو می گردند....

پیدایت نمی کنند،

                        هیچ کجا!

                                      هرگز!

هیچ کس نمی داند

که تو تمام منی و جاری در من....

هر جا که من تمام می شوم تو شروع می شوی

هر جا که من تحملم تمام می شود تو ادامه می دهی....

میان خنده های بی دلیلم دنبال تو می گردند

میان نگاه های بی خودم به نامعلوم....

نیستی پیدا به چشم ها اما.

Image and video hosting by TinyPic

 پ.ن: می گی گریه نکن
         دستم رو می گذارم رو لبات و
         می گم یه لحظه فقط یه لحظه خودت رو بگذار جای من!
         گذاشتی؟
         حالا آروم آروم دست هام رو می کشم کنار 
         سعی کن فریاد نکشی....

 

+ نوشته شده در  85/10/21ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط  هجران  | 

گاهی این شهر با تمام وسعتی که دارد، با تمام این عمق و ژرفا در دلِ تنگِ آدم نمی‌گنجد....

یا نه....تو نمی‌گنجی در این دنیا....دنیا تنگ می‌شود....کوچک....کوچک....کوچک....

 

این شهر پُر است از آدم هایی که مثل مُجسّمه‌اند.....

پُر است از مُجسّمه‌هایی که از آدم ها ساخته شده است....

آدم های مُجسمه و مُجسمه‌های آدم!

هر دو از یک نژادند....بگویی، نمی‌شنوند.... نگاهشان کنی، نمی‌بینندت....

 

من این جا زندگی می‌کنم پدر....

میان آدم هایی که مُجسمه‌اند و مُجسمه‌هایی که آدمند....

من این جا زندگی می‌کنم،

 در شهری که با تمام خیابان ها و مغازه‌ها و آدم هایش برایم تنگ است....

و مدام دلم را می‌فشارد....

.

.

.

خدای را سپاس که داده‌اش رحمت است و نداده‌اش حکمت!

و باید در انتظار رحمت‌هایی بود که خواهند آمد و حکمت هایی که دریغ خواهند شد!

.

.

.

جایی خوانده بودم که سکوت همیشه به معنای رضا نیست،

بلکه فقط ناتوانی مردم را در واکنش به موقع نشان می‌دهد....

ما سکوت کرده‌ایم در برابر این روزمرگی‌ها....

ما آرام مانده‌ایم در برابر تلف شدن این عمر....

ما بی‌صدا مانده‌ایم در برابر فشارهایی که می‌آید....

ما بی‌کلام مانده‌ایم در برابر این دقایقی که بیهوده می‌گذرند....ناتوانیم!

ناتوانیم از نشان دادن واکنشی که در خور این لحظه باشد....

و می‌گذرد....

تمام این ثانیه‌ها، هر چند بیهوده و هر چند بی‌اتفاق....

بگذار فراموشمان شود که در برابر این لحظات مسئولیم....

بگذار از یاد ببریم که در برابر تک تک این ثانیه‌ها از ما سوال خواهند کرد....

چه غم اگر کسی نداند....

چه غم اگر نفهمند....

که دیگر نمی‌شود کاری کرد....

نمی‌توان....

نمی‌خواهند و نمی‌شود....!

.

.

.

بودا :                     در جهان هیچ چیز به دل بستن،

که دل از همه ی جهان بزرگ تر است، نمی‌ارزد....!

+ نوشته شده در  85/10/16ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط  هجران  |