تبليغاتX
هجران بی رنگ دیده بودی؟!
۱. دیشب اتفاق مهمی افتاد.  " ما " حالمان خوب است...دنیا کوچک شد.... کوچک کوچک کوچک.....و باز هم کوچک تر....آن قدر که کف دستم جا شد....هی پیرمرد، می دانی من دیشب سه نفر رو کشتم.... کشتم و چالشان کردم. برایشان فاتحه نخواندم. گریه هم نکردم. تنها به گربه ی همسایه سپردم که آن جا نشاشد. نمی شاشد مگر نه؟ شاشید هم شاشید، به درک! " ما " که حالمان خوب است.... هــــووم! وقتی تو هنوز همان پیرمرد خرف از خودراضی هستی، وقتی شب ها همان رنگی هستند، وقتی آسمان همان است، به درک....بگذار هر که هرجا می خواهد بشاشد.... " ما " خوبیم.... بس نیست؟ دیشب آن مرد را خواب ندیدم باور می کنی؟ ندیدمش.... و موهایم را دیگر نخواهم کند. کسی چه می داند شاید سال ها بعد، توی موزه ی قاتل ها، بخشی از موهایم را به نمایش گذاشتند. مو که نمی پوسد. دل بپوسد هم مو نمی پوسد. می دانی پیرمرد، نمی خواهم بپوسم.... تو به من نیاز داری، م ی د ا ن م!  

۲. چرا؟ چــــــــــــــــــــــرا بعضی ها فکر می کنند، " ما " برای خوب بودن و خوب شدن نیاز به یک " پدر " یا یک " مرد " داریم؟  " ما " با همین حال خوبمان از همه ی شما " مردان " "مرد نما " مردتریم!

۳. به نازنینی که نمی دانم زلزله است یا آتش فشان:

برخیز با من....هیچ کس بیشتر از من نمی خواهد سر بر بالشی بگذارد که پلک های تو در آن درهای دنیا را روی من می بندند....آنجا من نیز می خواهم خود را در حلاوت تو به دست خواب بسپارم....برویم....و تو ستاره ی من....در کنار من....سر بر آورده از گل و خاک من....تو بهار پنهان را خواهی یافت....و در میان آتش در کنار من....با چشمان وحشی خود پرچم من را بر خواهی افروخت....

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط  هجران  | 

۱. کاش می تونستم بهت بگم: نیا دخترم. نیا که این جا شهر " هرت " است. کاش گوشی داشتی که می فهمید مرا. نیا نه برای این که من نمی خواهمت فقط برای این که این جا شهر " هرت " است.... این جا همان شهری ست که مردانش می توانند وجود تو و مادرت را به هیچ بفروشند. این جا شهر " هرت " است.... این جا همان جایی ست که عشق های بزرگ هم حتی با " بی خیال شو دیگه! " تمام می شوند. بی هیچ حرفی، بی هیچ حقی، بی هیچ انتظاری.... این جا همان جایی ست که مهربان بودن با احمق بودن یکی ست. این جا همان جایی ست که مادرت را زنده زنده به سلاخی می فرستد. این جا همان جایی ست که ما هیچ نمی ارزیم. این جا همان جایی ست که بر فرق سرت می کوبند و نان کف دستت را می گیرند و تو حق اعتراضی نخواهی داشت. این جا شهر " هرت " است دخترم..... " هرت "! این جا همان دیاریست که عمری باید دنبال محبت بگردی و بعد با زخم های روی تنت و دلت فریاد بکشی: " لعنت بر هر چه عاشقی ست.... " دروغ می گویند که این جا هیچ خبری نیست. هر چه خبر هست همین جاست. از چه بگویم برایت؟ از پدرت؟ از پدری که پدر بودن حقش نیست؟ از مادرت؟ از مادری که این همه درد حقش نیست؟ از خداییت؟ از قوانینی که حمایتت خواهند کرد؟!!!!! از چه بگویم برایت تا بدانی که این جا تا چه حد شهر " هرت " است؟ نیا.......... نیا دخترم. تو پاکی، پاک بمان.

۲. هی پیرمرد! گفته بودی: " صبور باش. تمام می شود. " تمام نشد. تمام شدنی نیست. تو گفته بودی که خواب های شبانه ام رنگ دیگری خواهد گرفت. چــــــــــــــــــــــرا؟ هی با توام؟ چرا هنوز هم چشمانم را نبسته تصویرش میخ می شود توی مخم؟ و چرا هنوز توی خواب هایم عاشقش هستم؟ گفته بودی اشک ریختن مال همان روزهای اول است. چرا اشک هایم مثل سیلی که کمرنگ نمی شوند، هر شب بالشم را خیس می کنند؟ بگو پیرمرد. تو که همه چیز را می دانی بگو چرا هنوز هر شب گوشی تلفنم را محکم می چسبم و به خواب دردها می روم؟ بگو لعنتی که چرا هنوز قلبم تیر می کشد؟ بگو چرا هنوز توی خیابان دنبال چشمانش می گردم؟ بگو لعنتی..... بگو..... لعنت به تو که جز دروغ چیز دیگری نمی دانی.... لعنت به من که باورت می کنم.... لعنت به او که دروغ بودنت را اثبات کرد..... لعنت به آن که..... لعنت.....ل....ع.....ن........ت...........

لــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعنت......

لـــــــــــــــــــــــــــــــعنت.....

لــــــــــــــــــــــــــعنت.....

 

+ نوشته شده در  86/02/04ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط  هجران  | 

دیروز اولین ماه سال تمام شد.  اصلا از این تمام شدن متعجب نمی شوم. روزها هم مثل آدم ها، برق شده اند که می وزند از کنارم و تمام می شوند.

حالم خوب نیست.... بدتر این که برای این همه بد بودن هم دلیلی ندارم. سارا نشسته کنارم و با یکی از هزاران هزار بوی فرندش کل کل می کند. حالم هیچ خوش نیست.... سرم می ترکد.... گوش هایم سوت می کشند.... قلبم تیر می کشد.... معده درد و کلیه درد و کمر درد و هزار جور درد دیگر به درک، حالم خوش نیست.

گاهی خیلی فجیع خر می شوم! و گاهی از خر بودنم حالم به هم می خورد. دلم می خواد موهام رو از ته بتراشم. دلم می خواد موهایی رو که لای دست های مردونه اش چرخیده از ته بتراشم. نمی دونم چرا این قدر همه چیز بوی تو رو می ده. نمی دونم از کدوم سوراخ فرو شدی تو مغزم که بیرون نمی ری. پشتت رو به من می کنی و مثه  باد، بی تفاوت رد می شی.... دستام هنوز اما بوی تو رو می دن. دوست ندارم به اون شبای لعنتی فکر کنم که اون قدر صادقانه و عاشقانه ـ ! ـ از عاشقی هات زمزمه می کردی. دلم نمی خواد یادم بیافته که نفست بسته به وجودم بود و بی من می مردی! دلم نمی خواد یادم بیافته که تو کسی بودی که به سختی انتخاب می کردی و سرسختانه سر انتخاب هات می موندی. دوست ندارم.......دوست ندارم.......دلم نمی خواد....... روزی هزار بار با خودم تکرار می کنم هیچ کسی، وقتی میاد نمی گه اومدم دلتو، روحتو، جسمتو، زندگی ت رو ب....م! همین جوری شروع می شه خوب. به به چه سری .... چه دمی.......! خر منم که حتی همین درس دوم دبستان رو که هزار بار نوشته و خوندمش رو بلذ نیستم. تو بی تقصیری..... بی تقصیر. ( مثل همیشه! )

حالم از این دست راستم به هم می خوره. حتی تو تایپ هم سنگینی اش رو چپیه اس! اصلا حالم از تایپ کردن هم به هم می خوره. این نوشته ها من نیستم که. تو سگ مود هم که باشی، فرشته کوچولو هم که باشی همه ی کلمه ها رو یه شکلی می نویسه و مستی ات هیچ پیدا نیست.

حالم خوش نیست.... به نوشته هام زیاد توجه نکنید. مار گزیده تم! اینقدر هم روی فلط های املایی و انشایی و مضمونی ام زووم نکنید. می خوام بمیرم..... می خوام آدم بکشم. می خوام دنیا رو به آتیش بکشم. من بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم......بد.

+ نوشته شده در  86/02/01ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط  هجران  |