تبليغاتX
هجران بی رنگ دیده بودی؟!
.....
.............دلم می خواهد لبانم را بر لب هایت بگذارم و عاشقانه ترین تو را ببوسم....
دلم می خواهد خنکای لب های تو را با آتش درونم بیامیزم....
دلم می خواهد در آغوش نجیبت رها شوم....دلم می خواهد سرم را بر شانه ات بگذارم و....
..........حرکت لب های تو را بر موهایم حس می کنم....در میان بازوان تو پنهان می شوم و لغزش سوزنده دستان تو را بر پیکرم، نفس به نفس می تپم....
تو را در آغوش می گیرم و همه ی اندوه درونم را....اندوه رنج ها و سال ها را در آرامش آغوشت می بارم....
تو را می بوسم....آن گونه که هرگز طعم چنین عشقی را نچشیده باشی....
دستانت را می گیرم....گرمای نفس هایت که بر من پخش می شود رقص عاشقانه ی عشق در تاریکی بی ستاره شب هایم آغاز می شود....
عمیق و طولانی در آغوش تو با موسیقی رنج خاکی دنیا....بر امواج عشق بی فردای خویش می رقصم....
گرمای تن تو را به آتش وجودت بدل می کنم که سردی غم را به آتش خود از قلبم برداری....
چشمانم همچنان بسته است تا بمانی....
بر تو می پیچم....شب بی روزن خویش را، بی امید سحر....تا عمیق ترین پله ی تاریکش با تو می خوانم....
حریر سفید رنج همچنان بر شانه های من می لغزد....
شوری رنج را بر چهره ام مزه مزه می کنی....
درد را بر گلویم می بوسی....
ذره ذره ی اندوه وجودم را به احساس تو می سپارم....
ویران خواهم بود تا به دستان تو بنا شوم....
عصیان مرا می بینی....
عشق مرا می بینی....
عاشقی مرا می بینی....
بندگی مرا می بینی، آن سان که هیچ وامقی ندیده باشد....
خدای من خواهی بود....خدایی خویش را خواهی دید، آن سان که هرگز در خود سراغ نداشته باشی.....
چنان تو را می پرستم که هرگز از بند بنده ات رها نشوی....چنان که زنجیری افسون شده من باشی.....
رویاهای تو را می دزدم
که
شب های تو
از آن من باشد....

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن۱: خدا وقتی تو رو آفرید تو چه فکری بود؟

پ.ن۲: بدون شرح!

+ نوشته شده در  85/11/16ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط  هجران  |