تبليغاتX
هجران بی رنگ دیده بودی؟!
 

* مثلا خواستم بقیه ی داستان لیلی رو تو ادامه ی پست قبلی بیارم

   وبلاگم قاط زد! دیگه باز نمی شد! اینم بقیه ی داستان از « عرفان » عزیز. *

لیلی زیر درخت انار

 لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گل ها انار شد داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

  

لیلی نام تمام دختران زمین است

 

خدا مشتی خاک را برگرفت. م

ی خواست لیلی را بسازد.

از خود در او دمید.

و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد

لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و

هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان.

...

خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است:عشق.

و هر که عاشقتر آمد

نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید نزدیکتر.

عشق کمند من است.

کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت :عشق فرصت گفتگو است.گفتگو با من.

با من گفتگو کنید.

...

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.

لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت:

عشق همان نام من است که

مشتی خاک را بدل به نور می کند .

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند. 

 شیطان از انتشار لیلی می ترسد

 خدا به شیطان گفت:

 لیلیرا سجده کن.

شیطان غرور داشت.سجده نکرد.

گفت: من از آتشم و لیلی گل است.

خدا گفت:

سجده کن.زیرا که من چنین می خواهم.

شیطان سجده نکرد.

 سرکشی کرد و رانده شد. و کینه لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد که

لیلی را بی آبرو کند و

تا واپسین روز حیات فرصت خواست.خدا مهلتش داد.

اما گفت: نمی توانی.

لیلی دردانه ی من است.

 قلبش چراغ من است و دستش در دست من .

گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

...

شیطان می داند لیلی همان است که

از فرشته بالاتر می رود.

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند.

عمری ست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.

دست هایش پر از حقارت و وسوسه است.

او بدنامی لیلی را می خواهد.

بهانه ی بودنش تنها همین است.

می خواهد قصه لیلی را به بیراهه کشد.

نام لیلی رنج شیطان است.

شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/08/01ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط  هجران 

لیلی خودش را به آتش کشید

 

خداگفت:زمین سردش است.

چه کسی میتواند زمین مرا گرم کند؟

لیلی گفت:من.

خدا شعله ای به او داد.

لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت.

خدا لبخند زد .لیلی هم.

خدا گفت :شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.

خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گر می گرفت .

خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید .

می ترسید آتشش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد.

...

خدا گفت:

اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.

 

 

لیلی تشنه تر شد

 

لیلی گفت:

امانتی ات زیادی داغ است .زیادی تند است .

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.

امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت:خاکسترت را دوست دارم.

خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت:

کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت:مادری بهانه عشق است

بهانه ی سوختن.

تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت:

دلم زندگی می خواهد.ساده بی تاب بی تب.

خدا گفت:اما من تب و تابم بی من می میری...

لیلی گفت :پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.

مرگ من مرگ مجنون....

پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت:پایان قصه ات اشک است.

اشک دریاست.

دریا تشنگی است و من تشنگی ام.

تشنگی و آب.

پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

+ نوشته شده در  85/07/25ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط  هجران  |