تبليغاتX
هجران بی رنگ دیده بودی؟!

من بنده ی خوبي نبوده‌ام، پدر....

من هرگز رسم بندگي را به جا نياورده‌ام، هرگز رسمش را چنان كه شايسته ی خدايي بوده است با چنين خدايي‌اي، به جا نياورده‌ام....

سر به راه زاده مي‌شويم و سر به كوه و دشت و نافرماني از اين راه خواهيم گذشت....

و من بنده ی خوبي نبوده‌ام پدر.

و خدا يكي‌ست و من به هزار صورت.... و خدا يكي ست و من  به هزار رنگ.... 

هر شب خواب مردي را مي‌بينم كه دوستش مي‌دارم.... هر شب خواب مردي را مي‌بينم كه به گواه تاريخ سال ها پيشتر از من زاده شده است.... هر شب خواب مردي را مي‌بينم كه نبايد.... هر شب خواب مردي را مي‌بينم كه دوستم ندارد.... هر شب خواب مردي را مي‌بينم، پدر....  در اين تلاطم، دلم پُر مي شود از مردي كه نبايد....

بهار بايد سبز باشد و اينجا نيست.

باز مي گردم به خانه‌اي كه ديوارهايش تا ابديت جاريست.... باز مي گردم به اينجا كه غريبه است و ما غريب زاده شده‌ايم پدر.

پدر! چند ديوار تا پايان اين شب مانده است كه هر چه بگذري ناتمام ايستاده است؟.... تو كجا مانده‌اي كه به من نمي رسي؟

نمی دانم پدر باران بر من بی تفاوت می بارد یا من بر باران. اما نبودی که ببینی دیروز چه قدر بی تفاوت از کنار هم رد شدیم.

اینجا بهار است. نه بهاری سبز، نه بهاری بارانی، نه بهاری بهاری

و من دلم تنگ است....

 

* و تو هرگز نخواهي دانست كه يك انسان در امتداد ماه ها راندگي چگونه باطل خواهد شد.... 

 

+ نوشته شده در  86/01/30ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط  هجران  |