۱. کاش می تونستم بهت بگم: نیا دخترم. نیا که این جا شهر " هرت " است. کاش گوشی داشتی که می فهمید مرا. نیا نه برای این که من نمی خواهمت فقط برای این که این جا شهر " هرت " است.... این جا همان شهری ست که مردانش می توانند وجود تو و مادرت را به هیچ بفروشند. این جا شهر " هرت " است.... این جا همان جایی ست که عشق های بزرگ هم حتی با " بی خیال شو دیگه! " تمام می شوند. بی هیچ حرفی، بی هیچ حقی، بی هیچ انتظاری.... این جا همان جایی ست که مهربان بودن با احمق بودن یکی ست. این جا همان جایی ست که مادرت را زنده زنده به سلاخی می فرستد. این جا همان جایی ست که ما هیچ نمی ارزیم. این جا همان جایی ست که بر فرق سرت می کوبند و نان کف دستت را می گیرند و تو حق اعتراضی نخواهی داشت. این جا شهر " هرت " است دخترم..... " هرت "! این جا همان دیاریست که عمری باید دنبال محبت بگردی و بعد با زخم های روی تنت و دلت فریاد بکشی: " لعنت بر هر چه عاشقی ست.... " دروغ می گویند که این جا هیچ خبری نیست. هر چه خبر هست همین جاست. از چه بگویم برایت؟ از پدرت؟ از پدری که پدر بودن حقش نیست؟ از مادرت؟ از مادری که این همه درد حقش نیست؟ از خداییت؟ از قوانینی که حمایتت خواهند کرد؟!!!!! از چه بگویم برایت تا بدانی که این جا تا چه حد شهر " هرت " است؟ نیا.......... نیا دخترم. تو پاکی، پاک بمان.
۲. هی پیرمرد! گفته بودی: " صبور باش. تمام می شود. " تمام نشد. تمام شدنی نیست. تو گفته بودی که خواب های شبانه ام رنگ دیگری خواهد گرفت. چــــــــــــــــــــــرا؟ هی با توام؟ چرا هنوز هم چشمانم را نبسته تصویرش میخ می شود توی مخم؟ و چرا هنوز توی خواب هایم عاشقش هستم؟ گفته بودی اشک ریختن مال همان روزهای اول است. چرا اشک هایم مثل سیلی که کمرنگ نمی شوند، هر شب بالشم را خیس می کنند؟ بگو پیرمرد. تو که همه چیز را می دانی بگو چرا هنوز هر شب گوشی تلفنم را محکم می چسبم و به خواب دردها می روم؟ بگو لعنتی که چرا هنوز قلبم تیر می کشد؟ بگو چرا هنوز توی خیابان دنبال چشمانش می گردم؟ بگو لعنتی..... بگو..... لعنت به تو که جز دروغ چیز دیگری نمی دانی.... لعنت به من که باورت می کنم.... لعنت به او که دروغ بودنت را اثبات کرد..... لعنت به آن که..... لعنت.....ل....ع.....ن........ت...........
لــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعنت......
لـــــــــــــــــــــــــــــــعنت.....
لــــــــــــــــــــــــــعنت.....