* مي داني، آدم كه بزرگ شد، قدر خيلي چيزهاي بچگي اش را مي داند....حیف که برای خیلی اتفاقات دیر است....حيف كه ديگر نمي شود ۶ ساله بود و قد تمام روزهايش بچگي كرد....حيف كه ديگر براي اشك ريختن، بزرگ مي شوي و در خم اين ساليان بايد اندوهت را پنهان كني....و ما بزرگ شدهايم....ما به قدر كودكي كه به دنيا بيايد و بتواند راه برود و بدود، از هم فاصله داشتهايم. به قدر كودكي كه كودكيش تمام شود و در آستانه ی نوجواني به زندگيش لبخند بزند و چشم هايش از معصوميت بدرخشد....و به ما آموختهاند آدم بزرگ ها، وقتي بزرگ شدند ديگر براي هر كاري صلاحي هست و مصلحتي....ما براي دوست داشتن و دوست داشته شدن نيازمنديم به فكر و فكر كه نمي تواند به اندازه ی قلب بداند....و ما بزرگ شدهايم براي اين فاصلههاي دور....كه نزديك مي شوند و دور....
آدم ها حق دارند گاهي عوض شوند....ما عوض مي شويم تا ديگر كسي كه برايت مي نويسد مثل قديم ها نباشد....ما عوض مي شويم تا آدمي كه دوستش مي داشتهايم، ديگر مثل قديمترها نباشد....زمان كه بگذرد ما مي شويم مثل هم....و آدم ها همهشان مثل هم می شوند....بايد بياموزيم كه دلتنگي براي كسي كه روزها و روزهاست رفته و برنخواهد گشت ديگر معنا و مفهومش را از دست داده است....خيلي وقت مي شود، ديگر هيچ چيز مثل آن قديمترها نيست، مفهوم خيلي چيزها ديگر آن طور كه بايد، نيست....و اين آدم را خيلي غصه دار مي كند....
* چه قدر دلم براي كتاب هاي نادر ابراهيمي تنگ شده، براي كتاب هام كه معلوم نيست کجا هستند....
* نمی دانم چرا دنيايمان آب و آتش است؟ چرا هر چه را تو دوست مي داري، من مي گريزم ازش؟ چرا هر چه من دوستش مي دارم، براي تو بچهگانه و احمقانه است؟ چرا اين قدر تو بزرگ شدهاي و بزرگ شدن را در له كردن همه چيز مي بيني؟ چرا اين قدر من كودك ماندهام و كودكي را در تمام این کارهای بي جهت مي بينم؟
* ما به دوست داشتن نيازمنديم، شايد بيش از آن به دوست داشته شدن.
* آدم هايي كه تظاهر مي كنند به آنچه نيستند، را تاب نمي توانم آورد....خودت باش لطفا.
*** آدم ها زود بزرگ مي شوند....زود دنيايشان قد مي كشد....زود از كودكي دست مي كشند....زود دوست داشتن هایشان بر باد می رود....