میانِ این چشمان پريشان ِ در هم
به دنبالِ تو می گردند....
پیدایت نمی کنند،
هیچ کجا!
هرگز!
هیچ کس نمی داند
که تو تمام منی و جاری در من....
هر جا که من تمام می شوم تو شروع می شوی
هر جا که من تحملم تمام می شود تو ادامه می دهی....
میان خنده های بی دلیلم دنبال تو می گردند
میان نگاه های بی خودم به نامعلوم....
نیستی پیدا به چشم ها اما.
پ.ن: می گی گریه نکن
دستم رو می گذارم رو لبات و
می گم یه لحظه فقط یه لحظه خودت رو بگذار جای من!
گذاشتی؟
حالا آروم آروم دست هام رو می کشم کنار
سعی کن فریاد نکشی....