تبليغاتX
هجران بی رنگ دیده بودی؟! - لیلی نام تمام دختران زمین است. ~بخش اول ~

لیلی خودش را به آتش کشید

 

خداگفت:زمین سردش است.

چه کسی میتواند زمین مرا گرم کند؟

لیلی گفت:من.

خدا شعله ای به او داد.

لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت.

خدا لبخند زد .لیلی هم.

خدا گفت :شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.

خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گر می گرفت .

خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید .

می ترسید آتشش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد.

...

خدا گفت:

اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.

 

 

لیلی تشنه تر شد

 

لیلی گفت:

امانتی ات زیادی داغ است .زیادی تند است .

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.

امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت:خاکسترت را دوست دارم.

خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت:

کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت:مادری بهانه عشق است

بهانه ی سوختن.

تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت:

دلم زندگی می خواهد.ساده بی تاب بی تب.

خدا گفت:اما من تب و تابم بی من می میری...

لیلی گفت :پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.

مرگ من مرگ مجنون....

پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت:پایان قصه ات اشک است.

اشک دریاست.

دریا تشنگی است و من تشنگی ام.

تشنگی و آب.

پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.

+ نوشته شده در  85/07/25ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط  هجران  |