تبليغاتX
هجران بی رنگ دیده بودی؟! - لیلی نام تمام دختران زمین است. ~..~ بخش دوم ~..~

  لیلی رفتن است

 خدا گفت:لیلی یک ماجراست ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت:تنها یک اتفاق است.بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند

و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد.

...

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت: آسودگی است. خیالی است خوش.

خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت: خواستن است گرفتن و تملک.

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت ساده است همین جایی و دم دست.

...و دنیا پر شد از لیلی های زود .لیلی های ساده این جایی.

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوعی دیگر.

...

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون  زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

لیلی نام دیگر آزادی

 دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد. زن زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد . آدم ها همه دیوانه زنجیری!

خدا دنیا را بی رنجیر می خواست .نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود.دست های  شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرهایش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند .زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

 

لیلی پروانه خدا

شمع بود اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.

شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود.

مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمین پر شد از شمع و پروانه.

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت: شمعی باید دور شمعی که نسوزد شمعی که بماند.

پروانه ای که به شمع نز دیک می سوزد عاشق نیست.

...شب بود خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.

شمع خدا پروانه می خواست. لیلی پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزد زیرا شمع ها زیادی نزدیکند.

بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.

شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی سوزاند.

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

 

اسب سرکش در سینه لیلی

 

لیلی گفت: موهایم مشکی است مثل شب حلقه حلقه و مواج دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم . گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم . دلم را هم.

لیلی گفت:چشم هایم جام شیشه ای عسل است شیرین.

نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است. تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.

خرما طعم تنهاییت را عوض می کند.نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش کذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم.

لیلی گفت:دست هایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر نیازی به پل ندارد.

...

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده این اسب را با خود می بری؟

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد مجنون دیگر نبود تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت صدای تاختن آمد.

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.

 

مجنون نیامدنی است

  

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است.اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی است.

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را . چشم به راهیش را.

خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.

عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

...درخت بزرگ شد.هزار شاخه هزاران برگ ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد مردم خنکی اش را فهمیدند مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی است. زیرا که درخت ریشه می خواهد.

  

لیلی بچرخ

 لیلی گفت:بس است و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خودش می چرخید. مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم.

لیلی گفت: کاش مجنون این همه خود خواه نبود. کاش لیلی را می دید.

خدا گفت:لیل بمان قصه ی بی لیلی را کسی نخواهد خواند.

لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد. حکایت است. حکایت چرخیدن.

خدا گفت: مثل حکایت زمین مثل حکایت ماه. لیلی بچرخ.

لیلی گفت: کاش مجنون چرخیدنم را می دید. مثل زمین که چرخیدن ماه را می ییند.

خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا می کنم. لیلی بچرخ.

لیلی چرخید . چرخید و چرخید و چرخید.

دور دور لیلی است. لیلی می گردد و قصه اش دایره است.

هزار نقطه دوار دیگر نه نقطه و نه لیلی.

لیلی! بگرد گردیدنت را من تماشا می کنم.

لیلی! بگرد. تنها حکایت دایره باقی می ماند.

 

لیلی مرده بود

قصه نبود راه بود خار بود و خون.

لیلی قصه راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود .لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود معرکه بود .میدان بود .بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود گوی بود. لیلی گوی میدان بود بی چوگان . مجنون نبود.

...

لیلی زخم بر می داشت اما شمشیر را نمی دید .شمشیرزن را نیز.

حریفی نبود .لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه قصه باختن بود.

مجنون کلمه بود . ناپیدا و گم . قصه عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به آخر رسید .مجنون پیدا شد.لیلی مجنونش را دید.

...

لیلی گفت:پس قصه قصه من و توست.

پس مجنون تویی!

خدا گفت: قصه نیست. راز است. این راز من و توست . برملا نمی شود الا به مرگ. لیلی! تو مرده ای.

...

لیلی مرده بود.

 

لیلی!  زندگی کن

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار

و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت:کاش این گونه نبود.

خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.

لیلی! قصه ات را عوض کن.

لیلی اما می ترسید.لیلی به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمی رد .  دنیا لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست.  لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی است. لیلی! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

...

لیلی به قصه اش برگشت.

این بار اما نه به قصد مردن.

که به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام....

+ نوشته شده در  85/08/01ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط  هجران