به آدمهایی فکر نکن که از ذوق نور آفتاب
در خیابان قدم میزنند یا آنهایی که
تابش مداوم آفتاب را دوست ندارند و
در خنکای اتاق دراز کشیدهاند و به سقف چشم دوختهاند
یا همهی آن دیگرانی که لحظهها و ساعتها برایشان فرق چندانی ندارد و
زندهاند بی دغدغهی زندگی دیگران و خود
بی آنکه چیزی یا کسی را به خاطر بسپارند یا از یاد ببرند
اما با این همه شمارهها و نامها را برای روز مبادا یک گوشهای یادداشت میکنند و
از برخی صورتها و دستها عکس میگیرند تا
تصویرشان را در قابهای چوبی و فلزی دیوار محصور کنند
به گمان این که همینها هم خاطره است
و هم مهر و هم ماندگاری که البته هیچ کدام از اینها هم نیست و نخواهد بود
تنها یک آن یعنی یک دم مثل یک چشمبرهمزدن
به من فکر کن که نمیدانم اصلآ نمیدانم چه کنم تا
دلم تا حد مرگ برای تو تنگ نشود.
همین.
اگه آهنگ وبلاگ درست باز نمی شه این جا کلیک کنید